عبدالله مستوفى

317

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

تدريس در كلاس اكابر آقاى سعيد العلماء ، بچه محلهء خودمان كه حق استادى بر من داشت خواست كه من در مدرسهء اقدسيه شبها براى اكابر درس بگويم . اكثريت اين اكابر اعضاى ادارات بودند ، من هم راجع بحقوق ادارى كه در آن زمينه هم مطالعاتى داشتم ، درسى براى آقايان شروع كردم . ضمنا چون عدهء ديگرى از آقايان خواستند از مبانى حقوق بين‌المللى هم مطلع شوند ، كلاس ديگرى هم براى اين قسمت تأسيس شد . آقاى بينش ( آق اولى ) يكى از شاگردان حقوق بين‌الملل اين كلاس اكابر بود . بعلاوه در مدرسهء دار الفنون هم شبها عده‌ئى از اكابر جمع ميشدند و من از طرف شركت فرهنگ ، براى آنها كلياتى راجع بحقوق اساسى و بخصوص طرز انتخابات بطور كنفرانس ميگفتم . جمعيت اين كلاس‌هاى اكابر ، بخصوص در دار الفنون ، گاهى به دويست سيصد نفر هم ميرسيد . مردم همه خالى الذهن و واقعا آزادى را از دل و جان دوست داشتند و براى فراگرفتن مبادى آن وقت صرف ميكردند و در كمال سهولت ممكن بود از آنها سيتواين‌هاى خوبى ساخت . منتهى چنان كه سابقا هم اشاره كردم ، بيمزگى مشروطه‌چىها بخصوص دمكراتها و تظاهرهاى بيموضوع آنها در بيدينى ، اينها را رنجانده و از آزادى و آزاديخواهى رماند و دوگانگى در بين جامعه انداخت كه امروز هم آثار آن نمايان است . در پاى منبر اين كلاس‌هاى درس اكابر يا كنفرانس ، همه جور مردم حتى تاجرهاى بازارى و آخوندهاى مدارس قديمه هم ميآمدند و از سؤالات قبل و بعد از درس آنها پيدا بود كه با ذينفعى به اين مجالس ميآيند و واقعا تشنهء اين معلوماتند . من حالا هم به اشخاص ناشناسى برميخورم كه پيش ميآيند و سلام و احترام ميكنند و خودشان را يكى از شاگردان همين مجالس كنفرانس من معرفى كرده ، با اسف و افسوس از آن دوره ياد مينمايند . فوت عضد الملك نايب السلطنه در ماه رمضان 1328 نايب السلطنه كه از مدتى پيش مريض بود ، بسترى شده بدرود زندگى گفت . اكثريت مردم و نمايندگان مجلس در نيابت سلطنت نظر بناصر الملك داشتند . در اين مورد هم دمكراتها مثل هميشه با اكثريت مخالف شده بمستوفى المالك رأى دادند ، ولى در اقليت ماندند و ناصر الملك بچه محلهء ما نايب السلطنه شد . ناصر الملك بعد از واقعهء ميدان توپخانه كه از رياست وزراء استعفا كرده باروپا رفته بود ، بعد از برقرارى آزادى هم ، ديگر وارد كارى نشده ، در اروپا بسر ميبرد . در اين يكسال و چند ماههء تجديد آزادى هم يك بار بتهران آمده و مجددا باروپا رفته در اين وقت در اروپا بود . جواب قبول كردن اين مقام از طرف ناصر الملك خيلى به طول انجاميد . آمدنش بتهران و ورودش به كار ، شش ماه بعد در اوايل سال 1329 واقع شد . شغل نايب السلطنهء مشروطه ، شغل كم‌زحمت بىمسؤليت مهمى بود ، پس اين تأنى در جواب و تراخى در ورود به كار براى چه بود ؟ شايد تظاهر در مناعت و دو قرص كردن كه در آينده او را بازيچه نكنند و از اين قبيل افكار سبب اين بطؤ بوده است و يا اينكه ميخواسته است از طرف خارجه هم اطمينانهائى تحصيل كند ، ناصر الملك مثل همهء اشخاصى كه در سن‌هاى